جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

50-عروسی و عکس های عروسی

    عزیز دلم ، دیگه داریم به پایان سال نزدیک میشیم، هرچی زمان میگذره من ترس و استرسم بیشتر میشه ، انگار بیشتر از هر زمان دیگه ای داره باورم میشه  تو هم هستی ، با اینکه هنوز هیچی از روی هیکلم معلوم نیست و تازشم حدود ۲ کیلوو خورده ای وزن کم کردم ، اما این شب نخابیدن ها و حالت تحوع و ویارهای روزانه ، بیشتر بهم ثابت میکنه که انگار ی اتفاق جدید تو زندگیم در حال افتادنه ، ی اتفاق زیبا بهت میگم تا بدونی تو و پدرت قشنگترین اتفاق های زندگی منید!!!!  ا،مروز و توی این پست میخام از یکی از بهترین لحظه های زندگیم بگم ، یکی از قشنگترین روزهای زندگیم! روزی که از وقتی با زانیار آشنا شدم هرشب خوابشو میدیدم خواب ی ل...
29 اسفند 1391
18235 1 17 ادامه مطلب

51-عروسی و عکس های عروسی قسمت2

سلام ای زیباترین سر آغاز مادر شدن! شمارش معکوس سال جدید به ۲ رسید و من هر روز بیشتر از قبل هیجان زده تر و شادترم ..... با شوشو صحبت کردم ، و رادینمون قراره که فردا حرکت کنه!!! فردا عصری میرسه تهران!! خدایا خودت و تمام نعماتت رو شاکرم ، امسال پای سفره ی هفتسین جم همه ی اعزای خونمون جمعه و فقط جای زانیرام خالیه..... بگذریم..... میخوام پست عروسی رو کامل کنم و امروز آخرین بخشش رو بزارم!!! قبلش از ته دلم و از صمیم قلبم میخوام که همه عاشقا به عشقشون برسن ...... الاهی آمین! این عکسی که اینجا گذاشتم عکس باباته شب خواستگاری، وقتی که به خاطر من بلیط گرفت اومد ایران ، بلافاصله خودش رفت و مامان بابا و مادر بزرگ پ...
29 اسفند 1391

47-خیلی جالب!!! حقوق زنان یا مردان؟!

  boys or girls                                             از بچگی همه ما این را شنیده ایم که حقوق زنها پایمال میشود . آیا واقعاً حقوق زن ها پایمال شده است ؟ از کودکی شروع میکنیم : در کودکی : پسرها هر وقت شیطنت میکردند یک سیلی محکم صورتشان را نوازش میکرد دخترها هر وقت شیطنت میکردند یک ضربه فانتزی به ماتحتشان میخورد. خودتان قضاوت کنید : کدام ضربه درد بیشتری دارد؟ روزهای جمعه که...
24 اسفند 1391

46-حال هوای قبل از عید

  سلام جوجوی من ، سلام همه ی زندگیم .. . عزیزم ، دیشب یه  مقدار کمی به اندازه ی چندتا لک خونریزی داشتم اما امروز قط شده... منم که سری تا هر اتفاقی میفته هول میکنم به خانم دکترت زنگ زدم که گفت مشکلی نیست و باید استراحت کنی ... بهم میگه تا اونجائی که ممکنه باید سعی کنی دراز بکشی و کمتر راه بری و جنب و جوش داشته باشی.... خیلی سخته.... مخصوصا که الان ایام نزدیک عید و چهارشنبه سوریه و منم دوست دارم مثل همه برم برای خرید و گشت و گذار اما به خاطر گل روی شما تحمل میکنم ، در آینده حسابی باید جبران بنماییی این روزارو!!! خلاصه امروز صبح دگه طاقتم طاق شد و رفتم سراغ داداش آیدین (بیچاره همش ...
22 اسفند 1391

43-آقا رادین خلبان!!

    عزیز دلم ،دایی بزرگت داره میاد ایران و مامانی سر از پا نمیشناسه ، دلم خیلی واسه ی رادین تنگ شده بود... رادین جونم اولین پسر مامان بابا و اولین نو ی هر دو خونواده ی مادر بزرگ پدر بزرگمه... از بچگی خیلی عزیز دردونه بوده ...مامانی خیلی دوسش داره ...یعنی هممونو دوست داره اما رادین خان رو ی جور دیگه........... میفهممش!!!  رادین 26 سالشه و ۶ فروردین هم میره تو 27 سال!!! ی تولدی واسش بگیریم!!!! نزدیک ۴ ساله که رادین رفته خارج برای تحصیلاتش ... مامان اینا هر کاری کردن که پاشو اینجا بند کنن نشد و از اونجایی که رادین ما ی زره جاه طلبه  و مرغش ی پا داره (مثل من!!!!) قبول نکرد که نکرد!!! رادین داره...
22 اسفند 1391

39-راستی چی شد چجوری شد..اینجوری عاشقت شدم ؟

، قسم به عشقمون قسم ....همش برات دلواپسم .....قرار نبود اینجوری شه.....یه  هو بشی همه کسم .... راستی چی شد چجوری شد ...اینجوری عاشقت شدم .... شاید میگم تقصیر توست ..تا کم شه  از جرم خودم http://www.youtube.com/watch?v=uFiM0Dlw0yY قسم به اشکات که هرگز ندیدمشون .. زانیار من این آهنگو یادته .. به خدا قسم که دلم خیلی بیشتر از تو برات تنگه ... همه چی  درست میشه ... بهت قول میدم ..مثل همون روزای سختی که گذشت ....این روزام میگذاره ...     برای دیدن بقیه به ادامه مطلب بروید سلام مرغابی من از اون شبای بدیه که خابم نمیبره ....خیلی دلم گرفته.... همین چند مین ...
21 اسفند 1391

45-داستان های خدا(۵)

چه زیبا خالقی دارم چه بخشنده خدای عاشقی دارم که میخواند مرا، با آنکه میداند گنه کارم...   خدا در مکان های دو از انتظار به دست افرادی دور از انتظار و در مواقعی تصور ناپذیر معجزات خود را به انجام می رساند. برای آن مهربانِ توانا ، غیرممکن وجود ندارد ... همیشه ، همیشه و همیشه امیدی هست ... این یک ماجرای واقعی است: سالها پیش ' در کشور آلمان ' زن و شوهری زندگی می کردند. آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند. یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر کوچکی در جنگل ' نظر آنه...
21 اسفند 1391

44-مسابقه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام دوست جونا منم به این مسابقه ی وبلاگی دعوت شدم... توسط دوست عزیزم شیما جون از وبلاگ فرشته کوچولو  ... راستشو بخاید وقتی به وبلاگ مامانای عزیز سر میزدم و این مسابقه رو میدیدم همیشه از خودم میپرسیدم که  از کجا سرچشمه گرفته و به کجا ختم میشه...اصلا فکرشم نمیکردم که منم ی روز دعوت بشم و خیالم راحت بود... و اما چرا این وب رو ساختم... خب من قبل از این که نینی دار بشم ...  اصلا نینی وبلاگ رو نمیشناختم.... با ی دوست خیلی خوب از طریق اینترنت آشنا شدم ...از طریق وبلاگ ایشون که ی ماما بود و تو ی سایت معتبر پزشکی فعالیت میکرد(زهره ی عزیزم ) با نینی وبلاگ آشنا شدم و تصمیم گرفتم تا خاطرات نینیمو که همون موقع...
20 اسفند 1391

42-سورپرایز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام جوجه کلاغ من زندگی چقدر جالبه یه روز آدم از خوشحالی خابش نمیبره و قلبش تند تند میزنه ی روز دیگه از ناراحتی و غم و اندوه . ... چقدر این زندگی بالا و پایین داره. ........غم و شادی ........ موفقیت و شکست....... همین الان داشتم با بابات صحبت میکردم پرنده ... اصلا باورم نمیشه ... . از خوشحالی دستم داره میلرزه ... حس میکنم نمیتونم درست حسابی تایپ کنم، صفحه ی لپ تاپم رو از پشت یه  پرده ی اشک میبینم که هر لحظه نزدیکه سرازیر بشه،.... زانیار همیشه بهم میگه که رستا همیشه اشکش دم مشکشه!! مهم نیست چه مناسبتی باشه ،، چه غم چه شادی باید این گریه هارو بکنه!!! میگم منو بابات بر عکس همیم همینه دیگه!!!!!!!!...
16 اسفند 1391